چرند و پرند

به سايت ادبي  "  مهر پارسي  " خوش آمديد


Home
مولوي
!قورباغه را قورت بده
نثر
هفت خوان رستم
چرند و پرند
آرشيو ملي

علامه علي اكبر دهخدا (قزوين 1257 ش- تهران 1334 ش) ادبيات فارسي و عربي را در قزوين و تهران فرا گرفت و وارد مدرسـه علوم سياسي شد. پس از اتمام تحصيلات در مدرسـه علوم سياسي به اروپا سفر كرد و زبان فرانسه آموخت و مدتي هم در وين به سر برد. در آغاز مشروطيت به تهران بازگشت و با همكاري ميرزا جهانگير خان و ميرزا قاسم خان شيرازي روزنامه صور اسرافيل را منتشر كرد. نوشته هاي طنزآميز او كه با عنوان كلّي چرند پرند در صور اسرافيل به چاپ مي رسيد موجب شهرت او در ميان خاص و عام گرديد. دهخدا از حاميان سرسخت نهضت مشروطيت بود و شعر و نثر او تأثير غيرقابل انكاري در تحول ادبيات جديد فارسي دارد. از آثار اوست: ديوان شعر، امثال و حكم، لغت نامه  و ...

چرند و پرند

علي اكبر دهخدا

 

اگرچه دردسر مي دهم، اما چه مي توان كرد نُشخوار آدميزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش مي پوسد. ما يك رفيق داريم اسمش دَمدَمي است. اين دمدمي حالا بيشتر از يك سال بود موي دماغ ما شده بود34 كه كبلايي ! تو كه هم از اين روزنامه نويس ها پيرتري هم دنيا ديده تري هم تجربه ات زيادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته اي پس چرا يك روزنامه نمي نويسي؟! مي گفتم: عزيزم دمدمي! اولاً همين تو كه الآن با من ادعاي دوستي مي كني آن وقت دشمن من خواهي شد. ثانياً از اينها گذشته حالا آمديم روزنامه بنويسيم بگو ببينم چه بنويسيم؟ يك قدري سرش را پايين مي انداخت بعد از مدتي فكر سرش را بلند كرده مي گفت: چه مي دانم از همين حرفها كه ديگران مي نويسند: معايب بزرگان را بنويس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. مي گفتم: عزيزم! والله بِالله اين جا ايران است اين كارها عاقبت ندارد.
مي گفت: پس يقين تو هم مستبد هستي. پس حكماً تو هم بله! ...
وقتي اين حرف را مي شنيدم مي ماندم معطل، براي اينكه مي فهميدم همين يك كلمـه تو هم بله! ... چقدر آب برمي دارد.
باري چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به اين كار واداشت. حالا كه مي بيند آن رويِ كار بالاست و دست و پايش را گم كرده تمام آن حرفها يادش رفته.
تا يك فرّاش قرمزپوش مي بيند دلش مي تپد، تا به يك ژاندارم چشمش مي افتد رنگش مي پرد، هي مي گويد: امان از همنشين بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. مي گويم: عزيزم! من كه يك دخو بيشتر نبودم چهار تا باغستان داشتيم باغبانها آبياري مي كردند انگورش را به شهر مي بردند كشمشش را مي خشكاندند. في الحقيقه من در كنج باغستان افتاده بودم تويِ ناز و نعمت همان طور كه شاعر عَلَيهِ الرَّحمَه گفته:

نه بيل مي زدم نه پايه
انگور مي خوردم در سايه


در واقع تو اين كار را روي دست من گذاشتي. به قول طهراني ها تو مرا روبند كردي ، تو دستِ مرا توي حنا گذاشتي . حالا ديگر تو چرا شماتت مي كني؟!
مي گويد:  نه، نه، رشد زيادي مايه جوانمرگي است.مي بينم راستي راستي هم كه دمدمي است.
 
خوب عزيزم دمدمي! بگو ببينم تا حالا من چه گفته ام كه تو را آن قدر ترس برداشته است. مي گويد: قباحت دارد ، مردم كه مغز خر نخورده اند. تا تو بگويي ف من مي فهمم فرح زاد است. اين پيكره اي كه تو گرفته اي معلوم است آخرش چه ها خواهي نوشت. تو بلكه فردا دلت خواست بنويسي: پارتي هاي بزرگان ما از روي هواخواهي روس و انگليس تعيين مي شود. تو بلكه خواستي بنويسي ... در قزاقخانه صاحب منصباني كه براي خيانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در اين جا زبانش تپق مي زند لُكنت پيدا مي كند و مي گويد) نمي دانم چه چيز و چه چيز، آن وقت من چه خاكي به سرم بريزم و چه طور خودم را پيش مردم به دوستيِ تو معرفي بكنم. خير خير ممكن نيست. من عيال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنيا هنوز اميدها دارم.
مي گويم: عزيزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانياً من تا وقتي كه مطلبي را ننوشته ام كسي قدرت دارد به من بگويد: تو! ... بگذار من هر چه دلم مي خواهد در دلم خيال بكنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت مي خواهد بگو. من اگر مي خواستم هر چه مي دانم بنويسم تا حالا خيلي چيزها مي نوشتم مثلاً مي نوشتم: الان دو ماه است كه يك صاحب منصب قزاق كه تن به وطن فروشي نداده، بيچاره از خانه اش فراري است و يك صاحب منصب خائن با بيست نفر قزاق مأمور كشتن او هستند.
مثلاً مي نوشتم: اگر در حساب نشانـه ب بانك انگليس تفتيش بشود بيش از بيست كرور از قروضِ دولت ايران را مي توان پيدا كرد.
مثلاً مي نوشتم: اقبال السلطنه در ماكو و پسر رحيم خان در نواحي آذربايجان و حاجي آقا محسن در عراق و قوام در شيراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال مي گويند چه كنيم؟ اَلخَلِيلُ يَأمُرُنِي وَاَلجَلِيل يَنهَانِي .
مثلاً مي نوشتم: نقشه اي را كه مسيو دوبروك مهندس بلژيكي از راه تبريز، كه با پنج ماه زحمت و چندين هزار تومان مصارف از كيسـه دولت بدبخت كشيد، يك روز از روي ميز يك نفر وزير پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژيكي بيچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه يادش مي افتد چشم هايش پر از اشك مي شود.
وقتي حرف ها به اين جا مي رسد دستپاچه مي شود مي گويد: نگو نگو، حرفش را هم نزن، اين ديوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
مي گويم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهيد اطاعت مي كنم. آخر هر چه باشد من از تو پيرترم يك پيرهن از تو بيشتر پاره كرده ام من خودم مي دانم چه مطالب را بايد نوشت چه مطالب را ننوشت.
آيا من تا به حال هيچ نوشته ام چرا روز شنبـه 26 ماهِ گذشته وقتي كه نمايندﮤ وزير داخله آمد و آن حرف هاي تند و سخت را گفت يك نفر جواب او را نداد ؟
آيا من نوشته ام كه: كاغذسازي در ساير ممالك از جنايات بزرگ محسوب مي شود، در ايران چرا مورد تحسين و تمجيد شده؟
آيا من نوشته ام كه: چرا از هفتاد شاگرد بيچاره مهاجرِ مدرسـه آمريكايي مي توان گذشت و از يك نفر مدير نمي توان گذشت؟
اينها كه از سراير مملكت است. اينها تمام حرفهايي است كه همه جا نمي توان گفت، من ريشم را كه توي آسياب سفيد نكرده ام ، جانم را از صحرا پيدا نكرده ام، تو آسوده باش هيچ وقت از اين حرفها نخواهم نوشت.
به من چه كه وكلاي بلد را براي فَرطِ بصيرت در اعمال شهرِ خودشان مي خواهند محض تأسيس انجمن ايالتي مراجعت بدهند.
به من چه كه نصرالدولـه پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز مي خواند كه منم خورندﮤ خونِ مسلمين. منم بَرنده عرضِ اسلام . منم كه آن دَه يكِ خاكِ ايالتِ فارس را به قهر و غلبه  رفته ام. منم كه هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقايي را به ضرب گلولـه توپ و تفنگ هلاك كردم. به من چه كه بعد از گفتن اين حرفها بزرگان طهران هورا مي كشند و زنده باد قوام مي گويند ...
وقتي كه اين حرفها را مي شنود خوشوقت مي شود و دست به گردنِ من انداخته روي مرا مي بوسد مي گويد: من از قديم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارك الله! بارك الله! هميشه همين طور باش. بعد باكمال خوشحالي به من دست داده، خداحافظ كرده، مي رود.

وطن داري
هنوزم ز خردي به خاطر در است
كه در لانـه ماكيان برده دست

به منقارم آنان به سختي گَزيد
كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد

پدر خنده بر گريه ام زد كه هان!
وطن داري آموز از ماكيان


 


Home | مولوي | !قورباغه را قورت بده | نثر | هفت خوان رستم | چرند و پرند | آرشيو ملي
 

L . HABIBI

WEB Site : www.mehr-parsi.ir

Email : habibi@idinco.ir